سخت است مثل پرستو مهاجر باشي آن هم براي هميشه ... كه نه بام نشستن كسي باشي نه بامي براي نشستن داشته باشي . نگاهم كمتر باراني است ،به لطف پاييز امسال دل به باران احساس داده ام.شكل احساسم فرق مي كند شايد جوان شده ام شايد هم آخرين جرعه هاي اين جام تهي را مي نوشانمش.
بيتاجلوي چشمانم بزرگ مي شود و من فكر مي كنم كه بجز شير چه چيزي به او داده ام...عشق ...
-----------------------------
.
در حاشيه:
درس مي خوانم...روزهاي گذشته را فراموش كرده ام و دل به روياها سپرده ام .
+
نوشته شده در چهارشنبه
1387/08/08ساعت 18:46  توسط مريم بانو
|
غريبانه به سنت عجيبي رو آورده ام كه بسيار با ضابطه هاي كنوني مغايرت دارد...
*********************************************************
در حاشيه:
قدرت يا الكترونيك؟؟؟درس خوندن مهمه كه هنوز اصلا شروع نكردم.خدايا اراده هام كجا رفته؟
+
نوشته شده در جمعه
1387/07/12ساعت 14:35  توسط مريم بانو
|
اين روزهاي پاييزي را باآرامشي تلخ با سكوتي ناموزون سپري مي كنم.يادآوري گذشته ها رعشه بر پيكر روياهايم مي اندازد و من احساس ناتواني مي كنم.و مغبون از اين فاصله فراخ كه ميان من و روياهايم را پر كرده ...و اين گونه شده كه روزها بل سالهاست گريز از آزادي را تجربه مي كنم.
******************************************************************
در حاشيه:
مكانيسم هاي گريز را از فروم مي خوانم و مي هراسم ...آيا من به بيراهه رفته ام؟؟؟
+
نوشته شده در پنجشنبه
1387/07/11ساعت 22:18  توسط مريم بانو
|
مگرم باز سراغم داري
نکند باز هوايم داري
چه بگويم اي غريب دور از من
که چه بي سود نشانم داري
من و اين جام تهي از باده
من و اين ساقي زهرم داده
سالها دور تو زيستن آواره
چه بگويم مرگ و چنين اوفتاده
مگرم ياد نداري سوختم
اين زبان بر قفل کام دوختم
خانه دل از اميدم روفتم
سالها در کنج حسرت سوختم
شکل من شکل غريب بي سوار
سرنوشتم کهنه راهي پر غبار
عمر من پاييز و طي شد بي بهار
سهم من دردو نگاه بي قرار
+
نوشته شده در جمعه
1387/07/05ساعت 0:41  توسط مريم بانو
|
+
نوشته شده در پنجشنبه
1387/07/04ساعت 23:30  توسط مريم بانو
|